مولف ناشناخته

74

تاريخ شاهى ( فارسى )

[ 154 ] و هم آورده‌اند كه روزى يحيى ملالى داشت ، سايلى ازو چيزى خواست . يحيى گفت از دست مردم و كثرت سؤالات ايشان ملول شدم و به ستوه آمدم . مرد گفت : اى وزير ملول نمىبايد شد و ملالت به خود راه نمىبايد داد ، ازين مسند فرودآى و اين منصب و شغل بگذار به من تا هيچكس با تو كار ندارد « 1 » و هيچ آفريده گرد تو نگردد . « 2 » يحيى ازان جواب در عرق خجالت افتاد و بعد ازان هيچ سايلى را بىحصول مقصود از پيش خود بازنگردانيد . آورده‌اند كه ابو العيناء 13 از وزيرى چيزى خواست . وزير گفت : آرى ، چون فارغ شوم كار تو بگذارم . ابو العينا گفت : اى وزير ، گاهى كه تو فارغ شوى مرا با تو هيچ كار نباشد و من و تو در مقام عطلت مساوى باشيم و يكديگر را مزاحم نشويم . و درين معنى خوش گفته است : تحليل على الفراغ قضاء حقى * و انت اذا فرغت تكون مثلى فلا ادعى بخادمك المرجى * و لا تدعى بمولانا الاجل [ 155 ] آورده‌اند كه شخصى از معن زايده قدرى حنا خواست ، معن آن را انبانى حنا فرستاد و بدرهء زر در ميان آن پنهان كرده ، و به وى نوشت كه حنا دربند و سپوسهء حنا خرج كن . و كريمى مايه‌دار بايسار كه نام جملهء كريمان عرب و عجم بر طاق نسيان نهاد و صيت ساير جوانمردان شرق و غرب بباد فنا برداد در تاريخ ششصد و سى هجرى از اروغ پادشاه جهان‌گير چنكز خان ، اكتاى قاآن بود كه عطاء يكروزهء او سرمايهء خزاين و دفاين ملوك جهان بودى ، و در مدت پادشاهى او هيچ سايل و خواهنده از حضرت او محروم بازنگشت ، و مختصرتر احسان او دويست بالش و صد بالش زر خراجى بود كه پنجاه هزار دينار و صد هزار دينار برمىآمد ؛ و آن مدايح كه شعراء عرب و عجم در وصف ديگران بمجاز اطلاق كرده‌اند در شأن او و احسان او به حقيقت تصور بايد كرد . و عطا و سخاء او به برات و حوالات [ 156 ] نبودى

--> ( 1 ) - در اصل : گيرد ( 2 ) - در اصل : گردد